|
یک شنبه 15 تير 1393برچسب:, :: 13:14 :: نويسنده : الهام
در من قدم بزن که تو را هی غزل شوم ، من شاعر نگاه توام ای همیشه مرد ! در من نفس بکش که تنم شعله ور شود ، بگذار از تو گرم شود این هوای سرد تو سیب سرخ دفتر نقاشی منی ، سرشاری از طراوت عطر خدا و عشق از بس که من به سرخی قلب تو عاشقم ، کم مانده دق کند به خدا این مداد زرد ! من فکر می کنم که تو کوهی ، نجیب و سخت ، کوهی که در عمیق ترین نقطه ی دلش یک چلچله برای خودش لانه ساخته ، تا تو پناه او بشوی در هجوم درد من شک ندارم از تو خدا سبز می شود ، هم پرسه با نگاه تمام ستاره ها ! ایمان من به نور رسید آن زمان که دل در آیه های روشن چشمت نگاه کرد ما را به نام هم زده او تا یکی شویم ، ما یک نفر دو تایی ِ * عاشقتر ازجنون ! ما ماتَرین خلقت اوییم تا ابد ! ما مزدوج ترین نفر منحصر به فرد ! لبخند تو بهانه ی این شعر تازه است ، « وقتی تو دلخوشی همه ی شهر دلخوشند»** نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |